تبليغاتX
کفش هایم کو؟

کفش هایم کو؟

روز نوشت های یک ذهن ِ بی دغدغه !

چشم هایت را به تاریکی عادت بده ...


استاد فیزیولوژی میاد میگه فلان فصل حذفه، به جز این دوتا پاراگراف...بعد شما بیا این جمله رو برعکس کن، میشه چی؟ آفرین! فاجعه! یعنی " فلان فصل حذف نیس، فقط اون دوتا پاراگراف حذفه ! اونوقت تو میشینی تا نصف ِ شب مث این جغد ها کتابو جلوت وا میکنی، به طور متناوب یکی میزنی تو سر خودت، یکی تو سر کتاب!هر از گاهی یه حالی هم به مرحوم گایتون میدی و سرتا پای خدابیامرزو میشوری پهن میکنی رو بند رخت خونه ی الی اینا!چرا؟ چون من  که کلا سرکلاس فیزیو  دارم آلبالو گیلاس میچینم و با چوب کبریت چشامو باز نگه میدارم شبش زنگ میزنم به الی میگم استاد گفت کجا رو حذف کرده؟ الی میاد عین این آیکون ِ آینه برعکس ،جمله استاد رو سر و ته میکنه تحویل من میده!

ولی جای شما خالی چقد این فیبریلاسیون ِ قلب بهم چسبید! همچین اطلاعات عمومی ِ ECG ام رفت بالا الان متخصص قلب نشم کمه کم گوش و حلق و بینی رو هستم!

(آیکون ِ یه شلخته که درس نمیخونه،نمیخونه،...حالا که میخونه  میره حذفیاتو میخونه!)

من برم لب دریا دریا خشک میشه! این استاد جنین ما بود که گفتم سیستم سمپاتیکش knock out شده اس و کلا هورمون ِ ستیز و گریز نداره و اینا؟همـــون....دیروز اومد تو کلاس دید بچه ها سر کلاس نیستن و یه عده هم دارن سلانه  سلانه و خرامان خرامان میان تو کلاس بدجوری قاطی کرد و از کلاس رفت بیرون و آیکون ِ قهر قهر تا روز قیامت! بعد گفت از همتون هم یکی یه 5نمره ناقابل کم میکنم که چرا به موقع نیومدین سرکلاس!بعله و اینا! از الان جنین شناسی ِ خودم رو فنا شده شده میبینم.....فک کنین من تو پایان ترم خودمو حلق آویز هم کنم و بشم 15،استاد بهم میده 10!بعد من

تازه پاس میشمBegging!(آیکون ِ من نمیدونم چرا دانشگاه چیزی به اسم تک ماده نداره)


** بعد از دو هفته آپ نکردن امروز اومدم وبلاگا رو خوندم دیدم مانیل خانومی عزیز منو به بازی دعوت کرده، بازی هم اینجوریه که باید متولدین هر ماه رو تو چند کلمه توصیف کنیم:singoalla.gif : 39 par 32 pixels.

فروردین:فروردینی دیدی؟ من شلخته شونم!happytongue.gif : 19 par 26 pixels.

اردیبهشت: منطق و با احساس جمع ببند،بعد ببرش زیر رادیکال از ریشه دومش جذر بگیر،جوابش میشه یه اردیبهشتی!

خرداد: در عین سازش با همه، با هیچکس نمیسازن!

تیر: حســـود،اقتصادی،.....انتقاد کردن ازشون یه گناه نابخشودنیه!waiting.gif : 26 par 22 pixels.

مرداد: آروم،منطقی، احساساتی،همراه با معصومیتی کودکانه!

شهریور:دوراندیش و واقع نگر،درجه بی خیالیشون منفی ِ 273 کلوینه! یعنی این یه قلمو خدادادی ندارن!

مهر: باهاشون مدارا میکنم!

آبان: هیچ وقت اون چیزی نیستن که به نظر میرسن!

آذر: شادن واسه خودشون!یه ماه مونده به تولدشون هم تو خیابون و تو کوچه و سر گذر یقتونو میگیرن و ازتون کادو میخوان!

دی: از تغییر میترسن....زندگی آروم و بی دردسر میخوان همین و بس!

بهمن:یکمی سردن...!icecubesmiley.gif : 52 par 42 pixels.

اسفند: اونقدرها هم که به نظر میرسه سخت نیستن...!!در واقع خیلی هم احساساتی و مهربونن!

پ.ن1: دانش جویان گرامی،( این لغت رو جدا نوشتم که همچین برید تو عمق ِ معنیش) روزتون مبارک... الان من یه سال و نصفی هس که خیر سرم دانشجو شدم و مامان باباهه دلشون خوشه بچشون رو فرستادن دانشگاه درس بخونه دکتر بشه،تو این یه سال و نصفی هم یادم نمیاد روز 16آذر دانشگاه رنگ منو دیده باشه، اصن شک نکنین که در پنج سال و نصفی باقی مونده هم همچین اتفاقی بیوفته....آدم که دیگه میتونه روز ِ خودشو دانشگاه نره و بشینه خونه از زندگیش لذت ببره! نمیتونه؟jokersmile.gif : 74 par 45 pixels.

پ.ن2:امروز نورو داشتیم و استاد داشت نواحی مختلف قشر مغز رو تشریح میکرد....فک کنم کم کم داریم دکتر میشیم! چون الان من میدونم دلیل اینکه من شلخته ام، دلیل اینکه الی حافظه تصویریش افتضاحه  یا اینکه استاد نورو آناتومی چرا وقتی  ازش یه سوالی میپرسیم جواب بی ربط تحویلمون میده یا....کلا هرگونه اختلال و ناهنجاری که در خودتون حس کردین بر میگرده به همین سلول های خاکستریتون! بد چیزیه جانم بــــد.....

پ.ن4: تا حالا شده وقتی دونه های سرد بارون میخوره تو صورتتون  سرتونو بالا بگیرین،به این فک کنین که زندگی اگه بارون نداشت چقد خالی بودumbrellasmilef.gif : 36 par 45 pixels.....یا اینکه اینجا وقتی دیگه دانشگاه با طعم باران نداره چقد سوت و کوره....

پ.ن5: نشانه‌ها گم نمی‌شوند،

‫چشم‌هایت را به تاریکی عادت ‫بده.....

**اگه بدونید با چه بدبختی ای این پست رو ثبتش کردم،lousyputer.gif : 46 par 35 pixels.بعد از کلی گیس و گیس کشی بین منو شوماخر الی، تصمیم بر این شد ادامه ی پست رمزدار باشه...رمزشو هرکی خواس میفرستم براش;)

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 20:25  توسط ~میشکا~  | 

همیشه پیش از آنکه فکر کنی،اتفاق می افتد...

میدونید من اساسا بسیار لذت میبرم از دیدن قیافه ی آدمای ریلکس...از اونایی که اگه یه روزی کوه های یخ قطب جنوب آب بشه و دنیا و ما فیها رو آب ببره ، اینا همچنان لنگ رو لنگ انداختن دارن مجله هفتگیشونو میخونن و عینکشونو هر از چندگاهی در میارن یه خمیازه میکشن و انگار نه انگار...نه جدا فک کنین چقد خوبه....

کلی استرس مرگ شدیم واسه امتحان جنین شناسی که طبق برنامه قرار بود دوشنبه باشه...کله سحر بدو بدو یه دستت جزوه یه دستت کتاب داری سعی میکنی همینجور که حواست به ماشینا هس که یه وقت زیرت نکنن! اسم های این مولکول ها و ژن ها و هورمون ها رو دوره میکنی...بعد میرسی دانشگاه و از پله های سالن امتحانات بالا میری و سطح هورمون ِ اپی نفرین خونت رفته تو مایه های اوور دوز...بعد میری میبینی امتحان کنسله....چرا؟چون استاد ِ شــــــــــــاد ِ ما (نه باور کنین من حرص نمیخورم) اصن یادش نبوده ما امروز امتحان داریم...اصن در خاطر مبارک واسه همچین چیزی الارم نداشته....استاد عزیـــز اصن یادش نبوده سوال طرح کنه! و به کل دانشگاه که نیومده هیچ! زحمت نمیکشن مبایلشونو که از یه طرف ما از یه طرف آموزش داشتیم خودمونو میکشتیم جواب بدن!

روز بعدش هم که اومدن با کلی منت ازمون امتحان گرفتن!تیریپ قهر که چرا اول صبحی زابراهش کردیم و اینا! فک نکنم اصن چیزی به اسم سمپاتیک در استاد باشه....همش میترسیدیم یه وقت لج کنه سوال تشریحی بده....بعد مثلا 9تا سوال بده بگه از اولین ماه جنینی رو توضیح بدین تا ماه آخر!

این هفته که زبان داشتیم وسط کلاس پا شدیم بریم یه ده دیقه اکسیژن گیری کنیم...بعد همینجور که داشتیم O2 فرو میکردیم تو حلقمون میبینیم بعله مبایلا داره زنگ میخوره و نیروهای پشتیبانی تو کلاس دارن به صورتی جان بر کفانه بهمون حالی میکنن که بیاین داره حضور غیاب میکنه! مام رفتیم دیدیم بعله....غیبت خوردیم....دیده بودیم اول کلاس حضور غیاب کنن،آخر کلاس حضور غیاب کنن، حتی بیست دیقه مونده به آخر کلاس حضور غیاب کنن،...اما خداییش ندیده بودیم استاد تا ما پامونو از چارچوب در بذاریم بیرون حضور غیاب کنن! (نه! چن بار بگم من حرص نمیخورم؟)

اینجوری بود که رودست خوردیم دوستان....ولی مام کم نیاوردیم! در اون ساعت طلایی، یه چیزی حول و حوش 10.5-11  با الی و یکی دیگه از دوستان پا شدیم رفتیم رستورانی که تازه باز شده تا تمدد اعصابی شده باشه و اون وقت صبح بشینیم نهار بخوریم و به روی مبارک نیاریم و حالا که استاد برامون غیبت زده اوقات خودمونو تلخ نکنیم و به ریش استاد هرهر و کرکر بخندیم....بعله...تصمیم بزرگی بود...!!رفتیم داخل رستوران، خیلی به صورت آیکون ریز میبینمت!و ایضا" آیکون برو بزن گاراژ الان ما اعصاب مصاب نداریم! (مدیونین اگه فک کنین اینا تبعات روانی ِ غیبت خوردن بود) منوی غذا رو برداشتیم داریم لیست غذاها رو بالا پایین میکنیم که آقاهه! در حالی که سعی میکنه خیلی محترم به نظر برسه! میاد میگه ببخشید اینجا فقط واسه شام سرویس میدیم!بفرمایید! ما: (نه دوستان نگران نباشید ما حالا حالاها مونده تا از شدت سرخوردگی معتاد شیم...!)

جدیدا هم الی خیلی بداخلاق شدهWhoop De Doo! اون دفعه که داشتم از رو جدول خیابون به صورت ذوقمرگ وار راه میرفتم و بعد با فضاحت تمام یهو تعادلمو از دست دادم و بسی مایه خنده شد!Happy Dance الی  جون ِ خودش و تموم فک و فامیلشو تا نوه عموی دخترخاله ی دایی ناتنی ِ همسایه بغلیشونو قسم خورد که اگه یه بار دیگه از این حرکات ازم سر بزنه دیگه باهام راه نمیاد! جدیدا هم که تا من چیپس میخرم روشو میکنه اونور تا من چیپس خوردنم تموم شه!یا اینکه مث اون روز بعده امتحان جنین در یه حرکت آکروباتیک چیپسو از دستم میکشه و دیگه بهم نمیده!این منظره رو داشته باشید که مثلا در محیط فوق فرهنگی دانشگاه من بدو الی بدو،من بدو الی بدو...!برای تجسم بیشتر یه عدد چیپس سرکه ای رو هم بزنین زیر بغل الی!

بعله اینجوریاس که الان کلا ما در طرح سالم سازی ِ میشکا به سر میبریم!

آخر هفته هم یه سر رفتیم شهر کتاب، هر چی با وجدانمون کلنجار رفتیم نتونستیم قبول کنیم به کتابی غیر از نورو فک کنیم...با گردن کج و شونه های پایین و دست ها تو جیب اومدیم بیرون! (آیکون خسته ام من...خسته ام من...!جواد یساری رو که به خاطر دارین؟)

 

پ.ن1:یه عده گفتن بیا شفاف سازی کن مدیسا همون مدوزاس؟ در جواب باید بگیم نچ! این دوتا بشر هیچ سنخیتی باهم ندارن!این اونه...اون هم اینه! الان گرفتی چی شد؟

پ.ن2: در دو روز از سال ترجیحا گوشی خود را خاموش کنین! یکی روز جهانی کودک! یکی عید قربون! چون سیل اس ام اس های خُنُک به سمتتتون سرازیر میشه.و شخصیت شما را در درجه ی اول زیر سوال میبرن! از ما گفتن بود.

پ.ن3:یه خبری شنیدیم در حد المپیک...گفتم که اگه تا آخر پستو خوندین دیدین عنوانش بی ربط بود شکل علامت سوال نشین.

 پ.ن4:بد اخلاق شدم !دلیل هم داره !ولی جای اینکه بگم چمه ترجیح میدم کسی دور و برم نباشه !Gun Touting

پ.ن آخر: پارسال در چنین روزی داشتیم بر باد میرفتیم

** هرگز برای چیزی که نیست...چیزی که هیچ وقت نبوده است...دست و پا نزن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 18:44  توسط ~میشکا~  | 

گرفتاری!

میخواستم خیلی چیزا بنویسم ولی وقتش نیس ،حسش هم نیس، انرژی هم ندارم! الان همه ی ذهنم درگیر جنین شناسیه و روند گاسترولاسیون....شما که انتظار ندارین من بچه رو توی سه هفته اول زندگیش ول کنم بیام اینجا تعریف کنم این هفته به خاطر یه کلاس دودر کردن چه مصیبتی کشیدم!اینکه وقتی همه ساعت دو و نیم بودن خونه شون و داشتن نهار نوش جان میکردن من داشتم تا ساعت چهار دنبال کیف پول مفقود شده ام کل دانشگاه رو متر میکردم و لحظه به لحظه که به محتویات اون کیف فکر میکردم رنگم بیشتر میپرید...دیگه من ایمان آوردم به این که این کلاس دودر کردنا و مفت مفت حاضری خوردنا یه جایی گریبان منو میگیره حالا میخواد سر پل صراط باشه یا سر جلسه ی امتحان پایان ترم!....الان شونصد تا بیماری هس که من هنوز نخوندمشون بعد شما انتظار دارین من با خجستگی ِ تمام تعریف کنم که چه جوری با دست فرمون شوماخری ِ مارکو داشتیم میرفتیم تو اتوبوس شرکت واحد؟ یا اینکه بگم این هفته چرا ماها به طور خاصی گیر دادیم به درخت های  پرتقال دانشگاه!...من اصن دلخوشی دارم که بیام بگم رفته بودم سایت و تو جی میل و یاهو میلم sign in  کرده بودم و هر کاری میکردم sign out نمیشد؟ بعد واسه این موضوع نیم ساعت تمام داشتم با سیستم گیس و گیس کشی راه مینداختم و فک و فامیل هر چی کامپیوتر زبون نفهمه میاوردم جلو چشمش!...نه باور کنین من الام باید برم ببینم این بچه هه روز بیست و هشتمش چی رو از کجاش در میاره!...

پی نوشت1:

سر کلاس بهداشت، با یه استاد ِ به قول نازیلا اسکیزوفرنی (بعدا فهمیدم موضوع لکچر زبانش اینه،واسه همین تو وجود همه دنبال علائمش میگرده)...نمیتونی سرتو برگردونی یا حتی زاویه نگاهتو از استاد به جای دیگه متمایل کنی،دیگه چه برسه به اینکه نیشتو وا کنی یا بخوای نفس بکشی(دو تا عنصر حیاتی واسه بقا)....چون استاد بدجوری پتانسیل اینو داره که یکی دوتا رو از لیستش حذف کنه.....بعد موبایلت میره رو ویبره....ریسک میکنی و آروم دستتو میبری تو کیف و اس ام اس رو به امید اینکه وسط اون جو ِ سنگین یکی برات جوکی،یه جمله ی امید دهنده ای چیزی فرستاده باز میکنی....

مدوزا: میــــــــشکا احساس میکنم عاشق جنین شناسی شدم!

(خیلی خودمو کنترل کردم،خیلی به خاطرات خوب دوستیمون فک کردم که جواب دندان شکنی بهت ندادم!)

پی نوشت2:

دوشنبه الی قرار بود پرزنتیشن زبان ارائه بده...ما هم فقط محض ساپورت روحی روانی و بالا بردن اعتماد به نفس و انگیزه و اینا رفتیم ردیف اول نشستیم....من نمیدونم این چه کاری بود که من کردم؟استاد خودش کم سوژه ی خنده میده دست ما که من رفتم جلو نشستم و الی رو تماشا کردم که چه جوری با شیر کاکائوش داره درس ارائه میده؟...حیف واقعا حیف که از عاقبت خودم میترسم وگرنه براتون تعریف میکردم که چه ســــوتی هایی ما از الی گرفتیم تو همون 40 دیقه!

پی نوشت3:

همیشه بدم می اومد رو وبلاگ آهنگ بذارم آخه وقتی آدم چند تا وبلاگ رو با هم باز میکنه که بخونه ،هرکدوم هم یه سازی میزنن و تو یا سرسام میگیری یا مث من close all رو میزنی و خودتو راحت میکنی!...ولی وقتی بعد از کلی گشتن تونستم کد آهنگ "ترنج" رو واسه وبلاگ گیر بیارم دلم نیومد نذارمش...دیگه شرمنده اگه خواستین shut up کنین که اذیت نشین اون گوشه، پایین دست چپ،...آهان خودشه stop رو بزنین دیگه نمیخونه...:D

پی نوشت4:

اگه من ساعت بیولوژیکیم بهم خورده...اگه تا 4صبح خوابم نمیبره....حداقل دلم خوشه که واسه هر کی از دوستای دبیرستان و دانشگاه و همسایه بغلی و کوچه پشتی و خلاصه هرکی میس میندازم به 30ثانیه نمیکشه جوابمو میده....راستشو بگین همه تون مث من خوابتون نمیبره نه؟

***اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد،گناه بخت پریشان و دست کوته ماست

**چقد خوبه... که داره بارون میاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 22:8  توسط ~میشکا~  | 

آفتاب میشود...


دیگر جا نیست

قلبت پر از اندوه است

آسمان های تو آبی رنگی گرمایش را از دست داده است

زیر آسمان بی رنگ و بی جلا زندگی میکنی

بر زمین تو باران،چهره ی عشق هایت را پر آبله میکند

پرندگانت همه مرده اند

در صحرایی بی سایه و بی پرنده زندگی میکنی

آنجا که هر گیاه در انتظار سرود مرغی خاکستر میشود

دیگر جا نیست

قلب پر از اندوه است

خدایان همه آسمان هایت

بر خاک افتاده اند...

چون کودکی

بی پناه و تنها مانده ای

از وحشت میخندی

و غروری کودن ،از گریستن پروایت میدهد .

این است انسانی که از خود ساخته ای

از انسانی که من دوست میداشتم

که دوست میدارم .

دوشادوش زندگی

در همه ی نبردها جنگیده بودی

نفرین خدایان در تو کارگر نبود

و اکنون ناتوان و سرد

مرا در برابر تنهایی

به زانو در می آوری

آیا تو جلوه ی روشنی از تقدیر مصنوع ِ انسان های قرن مایی؟

انسان هایی که من دوست میداشتم

که من دوست میدارم؟

.

.

.

دیگر جا نیست

قلبت پر از اندوه است

میترسی-به تو بگویم- تو از زندگی میترسی

از مرگ بیش از زندگی

از عشق بیش از هر دو میترسی

 

به تاریکی نگاه میکنی

از وحشت میلرزی

و مرا در کنار خود

از یاد

   میبری .

 (( احمد شاملو....هوای تازه....۱۳۳۴))

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 1:41  توسط ~میشکا~ 

به زودی...!!!

نمیدونم براتون پیش اومده یا نه....داری زندگیتو میکنی ،صبح به صبح پا میشی میری دانشگاه عصر برمیگردی مث مرده ها میخوابی شب ها هم با فیلم و سریال و چهار کلمه درس و موزیک آخر شب و کتاب و اس ام اس تموم میشه،کلا اگه یه قلم کاغذی بدن دستت بگن فرق دیروزت با امروزت چی بوده تو هیچی واسه گفتن نداری جز اینکه فوق فوقش مثلا واسه لیلای شمس العماره خواستگار جدید پیدا شده یا مثلا امروز یه ساعتی بیشتر بیدار موندی که بتونی دو صفحه از کتابی رو که شیش ماهه دستته بخونیش و این وسط فکرت هم هزار جای خوب و بد میره ! کلا یه همچین روندی داشته باشه زندگیت و بعد یهو،یه چیز آشنا ،یه عطر ،یه فضا ،یه آهنگ ،یه لباسی که قبلا ته کمدت بود و خیلی وقت بود نپوشیده بودیش ،یا چه میدونم یه تیکه کاغذ که واسه سه چهار سال پیش بوده باشه و توش نوشته باشه مثلا امتحان جغرافیا فلان روز فلان ساعت....این جور چیزا آدمو یه دفعه از ازدحام و هیاهوی روزمرگیش پرت میکنه به گذشته و خاطراتش...خیلی حس شیرینیه که در عرض 30 ثانیه حس و حالت عوض بشه و تمام تصاویر روزهای خوشت،روزهای آشنایی که دیگه برنمیگرده پیش چشمت جون بگیره و رژه بره...مخصوصا این روزای خیس پاییز که همش منو یاد بوی کاغذ و مشق و مداد قرمز میندازه  و شالاپ شالاپ راه رفتن تو خیابونای پر آب و مزه ی سوپ داغ مامانو تو رختخواب گرم چشیدن و داستانای جلال رو خوندن و با انگشت رو پنجره های مه گرفته یادگاری نوشتن و ریز ریز خندیدن و غم دنیا رو توی دوتا مسئله ی انتگرال دیدن و ....

.

.

.

کتاب سر و گردن جلوم بازه و اطلس نتر روبه رومه وmp3 تو گوشمه دارم همینجور با فرامرز اصلانی و دکتر حجازی به طور همزمان همدردی میکنم !یکیشون داره از در و دیوار و پنجره و گل و بلبل میگه اون یکی داره مسیر عصب واگ رو توضیح میده !تو حال و هوای خودمم که دیرینگ دیرینگ صدای تلویزیون بلند میشه و اون صدای آشنای سال ها پیش تو همهمه ی ذهن من که میخکوب اینه که این آهنگ چی بوده میگه "حنا دختری در مزرعه"....آدم اینجور وقت ها حس کسی رو داره که یهو زیر پاش خالی شده و داره کشیده میشه به عمق چیزی که بهش میگن " حس روزهای خوب کودکی "...کودکی ما رو جودی ابوت می ساخت و حنا،پرین می ساخت و سارا کورو....hana

دلم برای بچه های امروز میسوزه که حتی "کودکی" ندارن...اینقدر زود بزرگ میشن و درگیر دنیای بی رحم ما،که دستای بزرگ ترهاشون برای ساختن طاق های این کودکانگی خالی میمونه.....

پ.ن:آهان !یه چیزی !من که رفتم دیدم داشته فقط  حنا رو تبلیغ میکرده!زیرش نوشته بود "به زودی"!دیگه اون هم که شروع بشه کلا باید پای تلویزیون بساط پهن کنم!

پ.ن2:آره واقعا کی بود میگفت آپ نمیکنم؟ آیکون ملت چرا اینقد سطح توقعاتشون بالاس

**" من از خداوندی که درهای بهشت اش را بر شما خواهد گشود ، به لعنتی ابدی دلخوش ترم"...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 19:34  توسط ~میشکا~  |