تبليغاتX
کفش هایم کو؟ - چون بگذریم ،دیگر نتوان به هم رسیدن...

چون بگذریم ،دیگر نتوان به هم رسیدن...

*با اینکه هنوز ته مونده های زمستون باعث میشه صبح ها تا میتوکندریهامون هم یخ بزنه ولی بازم من احساس میکنم داره اون احساس خواب آلودگی که مختص هوای مسموم! بهاره گریبانگیرم میشه.صبح ها اینقد تو رختخواب غلت میزنم که بابا میاد میگه  تو نمیخوای بری دانشگاه ؟ ...پنجشنبه تئوری جراحی تموم شد...هنوز لای جزوه رو باز نکردم...دوتا و نصفی از استادا درسشون ناقص مونده...یکیش همونه که سرکلاس مزخرف میبافت،گفت بقیه شو خودتون بخونین!...متنفرم ازش ینی! یکی هم استاد قلبه که وسط کلاس قهر کرد گذاشت رفت.خیلی الکی و بچه گونه...واسه اینکه آقای پشه رفته پیش همه استادای جراحی گفته این کلاس فلان اند و اینا...ینی اینکه خیلی شلوغیم.ما که نه،یه سری لژنشین های کلاس که همیشه لج استادا رو درمیارن.وسط کلاس گفت خب مث اینکه شما علاقه ندارین گوش کنین و اینا،بعدش کتشو ورداش آسته آسته از کلاس رفت بیرون.همچین سه چهار دیقه هم طول داد این پروسه قهر کردنو مگه اینکه ما بریم جلوشو بگیریم بگیم نهههه استاد نرووووو.... بمووون! دل من به بودنت خوشه،منو فکر رفتن تو می کشه!(همراه با ضجه های محسن یگانه) پوووف...هی هم موقع رفتن زیرچشمی ما رو نیگا میکرد شاید یه حرکتی بزنیم و منت کشی کنیم. خداروشکر ما هم جلوشو نگرفتیم و رفت...چی پیش خودشون فک میکنن؟ ما دلمون تنگ میشه براشون یا چی؟ همش تقصیر آقای پشه است...

**کورس آمار شروع شده...من هی سر کلاس به الی میگم چرا ما نرفتیم ریاضی؟ خب البته من توی پونزده سالگی دلایل منطقی خودمو داشتم واسه رفتن به رشته تجربی.مهم ترینش این بود که کلاس ریاضی ها چهل و خورده ای نفر بود و کلاس تجربی ها نوزده نفر.بعله...من از شلوغی بیزارم.غیر از این دلیل دیگه م "میم" بود که میخواستم باهاش تا آخر دبیرستان باشم.غیر از این ها هیچ دلیل دیگه ای نبود.همچین عاشق زیست و اینا هم نبودم.یه جورایی کسل کننده هم بود برام...در اون شرایط سنی آرزوی روپوش سفید و دکتر شدن هم جزو اولویت های خیلی پایین بود برام.محسوب نمیشد....

امروز یکی رو دیدم که بعد از چند ترم پزشکی خوندن به خاطر یه مشکل انصراف داده بود...میخواست دوباره سال بعد کنکور بده...

داشتیم برمیگشتیم خونه الی گفت میشکا  برو خداروشکر کن داری بی دردسر پزشکی میخونی...من به این فکر میکردم که سرنوشت آدما چقد راحت عوض میشه،راحت خراب میشه،چقد همه چیز غیرقابل پیش بینیه...

***مامان اومد اتاقم گفت جایزه هاتو نمیخوای؟ گفتم چی؟ دو تا عروسک از ته کمد پیدا کرده بود.دوتا عروسک مو-زرد که  احتمالا به خاطر گیس و گیس کشی هایی که در کودکی باهاشون داشتم موهاشون از بعضی جاها کنده شده بود.من همیشه فک میکردم عروسک های منم مث عروسک های کارتون تلویزیون حرف میزنن!فک میکردم وقتی من حواسم نیس یا توی اتاقم نیستم باهم حرف میزنن...اینه که همیشه موهاشونو میکشیدم که جیغ بزنن! :)) یکیشون از اینایی بود که به ته مداد وصله...لباس اون یکی رو خودم دوخته بودم...عروسکمو گرفتم تو دستم و به نخ های روی لباس که خودم لابد با دستهای کوچولوم دوخته بودم خیره شدم و فکر کردم چقدر زود گذشت همه چی...کی این همه سال گذشت...اینا رو مهد کودک بهم جایزه داده بود...یادش بخیر،با اون صندلی هاش و شیر صبحانه ش...

****امروز من یه اشتباه فاحش کردم و رفتم یه جورایی یقه یکی رو چسبیدم و خیلی خوشحال بهش سلام کردم و تا بیام بفهمم اشتباه گرفتم طرف چشاش قد دوتا نعلبکی شده بود! الی میگه باید میگفتی اشتباه گرفتی،ولی آخه میرفتم میگفتم چی؟ سلاممو پس بده؟ هی هم خودم خنده م گرفته بود نفس عمیق میکشیدم که خنده م نگیره و دیگه مطمئن نشن که من خل و چلم!

پ.ن: حافظ میخونم این روزا...

دل خسته ی من گرش همتی هست... نخواهد ز سنگین دلان مومیائی

یادم باشه اینو...

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط ~میشکا~  |