salay!

خوفین؟خوشین؟سلامتین؟

خوب خوش به حالتون ما که بخیل نیسیم

.والا...کی بود میگفت تابستون بیاد تند تند آپ میکنم؟ها کی بود؟(آیکون یه شلخته که به خودش شک نداره)راستش نصف وقت منو نت میگیره..نصف نت منو هم چت میگیره

.نصف چت منم به خاطر اینه که من کلا" از بچگی ژنتیکی فکم یه خوده پیچ و مهره هاش شله و چون ما خونمون من فعلا" تک و تنهام(آیکون شعر یکی یه دونه خل و دیوونه

) میام نت حرفامو میزنم.ولی دیگه جدا" خسته شدم و میخوام بشم همون آدمی که بودم.همونی که تو فرجه هم کتاب میخوند و از هیچ مطلب جالبی نمیگذشت.آره میخوام بشم همونی که بودم...(آیکون به یاد قدیما و این حرفا)

بعله دیگه بالاخره اگه مارو یه مدت تو مسنجر نور بالا ندیدین نگین چی شد چی نشد.ما رفتیم که کتاب بخونیم و شعر بخونیم و آهنگ بگوشیم و طرح بزنیم

و بیرون بریم و دوباره بریم تو مود خرید و خلاصه میخوایم زندگی نویی آغاز کنیم

.بعله!

از این سریالای تیلیویزیون من هیچی نمیبینم.گاهی که فقط اتفاقی میخوام برم آشپزخونه میوه ای چیزی واسه خودم بیارم یه نیگاهی هم به تی وی میندازم.یه نقدی هم راجب این سریال آب دوغ خیاری "رستگاران" ساراناز نوشته که توصیه میکنم از دستش ندین من که دیدم کلی خندیدم.چیه اینا میسازن.تو وبلاگ یکی از بچه ها بحث کنکور شده بود یادمه چقدر من خاطره داشتم از اون روزا.اون سال من هیچ برنامه تلویزیون رو از دست ندادم یعنی همه رو درو میکردمااا

.نمیدونم چه علاقه ای بود ما داشتیم به این سریالا...از رو فشار درسا بود یا چیز دیگه ای.اما جالبیش این بود که من از همون موقع عادت کردم به دنبال کردن صوتی ِ سریالا.آخه هر وقت که این سریالا شروع میشد مامانم میومد در اتاقم و میبست منم که میــــــــــــــــــــــــــــمردم اگه نمیدیدم.این بود که فقط صداشو داشتیم و تصویر نه.فرداشم که میومدیم مدرسه بچه ها میگفتن مثلا فلان سریالو دیدی میگفتم آره،صوتی دیدم!

قریب به یک ماه دیگه دانشگاه شروع میشه و ببینید کی بهتون گفتم که من....چی؟می افتم!

یعنی بی انصافا هرچی واحد رو که احتمال پاس کردنش زیر خط فقر بود این ترم انداختن به ما

.یعنی چی خوب؟....اگه برد پیت رو با ثروت بیل گیتس هم به من بدن حاضر نیستم دیگه بیام پزشکی بخونم.(آیکون ندامت!)

کتاب مسخ (کافکا) رو خوندم.بعد الان انتظار دارین من چیزی هم واسه گفتن داشته باشم؟هی من منتظر بودم این گره گوار براش یه اتفاقی بیوفته...یه دری به تخته بخوره یه چیزی اون وسط منفجر شه این بیچاره از حشره بودن درآد

...کتاب که تموم شد یکی باید می اومد منو جم میکرد

.بس که خورده بود تو ذوقم.کتاب به اون هیجان انگیزی شروع میشه بعد اونجوری تمومش میکنه.الانم رفتم از نت چندتا مقاله سرچیدم بخونم ببینم چی میگه.

چند روز پیش یونیک(داداشم) از تو مبایلش یه صفحه از وبلاگ قبلیمو که پاکش کرده بودمو خاطرات ترم اولم بود رو بهم نشون داد این قده خوشحال شدم.خیلی دلم واسه اون روزا تنگیـــــــــــده

.کاش آرشیو اون وبلاگ رو پاک نمیکردم.

اون پستی هم که سیو کرده بود اسمش بود "دلداده با سیب زمینی و سالاد".که بچه ها اومده بودن اینجا و یهو باد شدید و بارون گرفته بود و هممونو باد داشت میبرد!که ما با اون همه باد و بارون رفتیم لب دریا...شبشم رفتیم از پ.پ سیب زمینی و سالاد گرفتیم بردیم با خودمون سینما...انگاری داشتیم میرفتیم پیک نیک..چه خل بودیم!

اوصولا نوشتن چیز خیلی خوبیه...من به عمرم دفتر خاطره نداشتم.دلیلشم اینه که نیس که همه دفتر خاطره های خونواده رو میخوندم...اینه که دوس نداشتم کسی واسه منو بخونه.(آیکون یه شلخته که همه رو به کیش خود پندارد)

ولی الان دلم واسه اون روزا یکم تنگ شده..یه کم دلتنگم...
خوب من خیلی حرف زدم.تا پست بعدی همتونو به خدای بزرگ میسپارم کوچولوهای وبلاگ نویس من.

راستی!:من وبلاگ همتونو میخونم.فقط نمیدونم چرا بعضی وقتا کامنتم نمیاد

.میاد...نمیاد....میاد...نمیاد...

پ.ن:هیچی فقط خواستم بگم این "راستی" با این پی نوشتا حسابش جداس.آهان.(ایکون یه شلخته مبتکر)
بای بای.