زان می ناب کزو پخته شود هر خامی/گرچه ماه رمضان است بیاور جامی

1.من از بچگی با این نوستالژی مشکل داشتم.میدونم الان میگین همه مشکل دارن(ایکون همدردی و اینا) -حالا شایدم نگین-ولی من کمی بیشتر از کمی مشکل دارم باهاش.

ماه رمضونم اومد با اون صدای حزین اذانش و ربنا و سحری و هزار تا چیز دیگه که من به شخصه با یکیشم مغزم هنگ میکنه.حالا من هی باید بشینم به هزار تا چیز فکر کنم.خیلی سخته....

2.فردا روز پزشکه!ذوقمرگ میباشیم!

3.حالا درسته یه سال بیشتر نیس رفتیم دانشگاه و هنوز نیمچه دکتریم ولی شما رو اعتماد به نفس ما حساب کن و تبریکه رو بگو!

4.میگم دندانپزشکی و داروسازی هم روز داره اونوقت؟اگه داره اطلاع رسانی کنین لطفا".

5.سفیدپوشان محبوب جامعه!خیلی تبریک عرض میکنیم!

6.موندم "بعضیا"(الی جون با تو نیستمااا!یه وقت به خودت نگیر) این شانسو از کجا میارن!نه اینکه یکی مث ایشون صاف میره روز پزشک به دنیا میاد میشه هم قطار ابوعلی سینا!نه یکی مث من که میام شاد و خجسته روز جهانی آب به دنیا میام و میشم هم ردیف محمدرضا گلزار و آدولف هیتلر!بعله دیگه!هر کسی یه قسمتی داره.

 

عادات نامتعارف

خوب امروز میخوایم بازی کنیم!فقط بدیه بازی های وبلاگی اینه که یارکشی نداره!من یار کشی خیلی میدوستم!

عادات نامتعارف!

اهم!اهم!شروع میکنیم!

1.بارزترین عادت نامتعارف من اینه که اگه به من بگین با این سه تا حرف (م.ن.ظ) یه کلمه با معنی بساز اصلا و ابدا به ذهنم خطور نمیکنه که ممکنه این کلمه "نظم" باشه!به طرز وحشتناکی بی نظم تشریف دارم و علی رغم تلاش های زیادی میکنم که این مسئله مکتوم (ر.ک مرحوم دهخدا)بمونه همیشه خدا یه چیزی میشه که همه عالم و آدم میفهمن!نمونه اش هم ام پی تری خوشگلم بود که به یه ماه نکشید گم شد.(توجه دارین که جمله فاعل نداره!اصلا" و ابدا به من ربطی نداشت ایشون!)حالا غیر از این چتر و جامدادی و روپوش آزمایشگاه (این یکی رو حتی راننده های تاکسی اون راسته هم خبر دارن!) هم هست.حالا اگه خدا بخواد قراره ترم جدید سوژه های جدیدتری داشته باشیم.

2.من نورفوبیا دارم!از همون اوان( همچنان ر.ک مرحوم دهخدا) کودکی که ما رو راهی کردن مدرسه که با سواد! بشیم من مشقامو باید ده یازده شب به بعد مینوشتم!این اساسا به این دلیل نبود که من بچه تنبلی بودم( نخیرم!خیلی هم درسم خوب بوده!ایناهاش اینم مدرکش!) بلکه فقط  به این دلیل که من نمیتونم تا وقتی شب نشده هیچ کاری کنم!یعنی اصلا مغزم کشش نداره که بره سمت درس و مشق!عوضش اینقدر پتانسیل داره برای بیدار موندن تا سه چهار صبح!من سخت ترین مسائل فیزیک و ریاضی دبیرستانمو در همین بازه ی زمانی 12تا سه صبح حل کردم![ ایکون یه شلخته که داره به خودش افتخار میکنه!]

3.اگه از خستگی در حال مرگ هم باشم همین جوری خشک و خالی خوابم نمیبره!باید یه کتابی مجله ای چیزی بگیرم دستم دو خط بخونم تا خوابم بگیره!واسه همین اکثرا چراغ مطالعه بدبختم هر یه ماه یه ماه میسوزن ایشون!

4.اگه خیابون خلوت باشه و آشنا و دوست و فامیل هم اون طرفا نباشن ،خوب مگه من عقلم کمه که مثل بچه خوبا از رو آسفالت راه برم؟اصن تا وقتی جدول خیابون هس چرا جای دیگه؟واقعا چرا؟ واسه حفظ تعادلتم خوبه تازه!

5.روزی صدبار وصل میشم به نت و میل چک میکنم!حالا خوبه این 360 ها رو بستن وگرنه اونم مصیبتی بود!

6.نمیتونم بگم "نه"! یعنی اصن انگار این کلمه واسه من هنوز اختراع نشده!یه مدت هم صبح به صبح میرفتم تلویزیون نیگا میکردم،یه برنامه کودک (بخونید خردسال!)میداد اسمش بود:just say no! به بچه ها یاد میداد چه جوری در مقابل خواهش های غیر متعارف دیگران راحت بگن "نه"! دیدیم افاقه(ر.ک  مرحوم دهخدا!) نکرد...الان دیگه نمیبینم!

7.از هیچ چیز به اندازه ی دروغ متنفر نیستم!کافیه کسی بهم یه بار راجب یه مسئله دروغ بگه تا اعتمادم و به کل نسبت بهش از دست بدم!هیچم تو این مورد با کسی شوخی ندارم!

8.تو این دو ترم اخیر اندازه تمام سالهای تحصیلیم کلاس دودر کردم!(ایکون ندامت!)که همین جا جلو همه قول میدم دیگه ترکش کنم!( ایکون صداقت!)

9.نیشم همیشه بازه!در همه مواقع!اگه خنده ام بگیره که دیگه هیچی!همه ی عالم و آدم هم جمع بشن نمیتونن جلو من رو بگیرن!این مورد بسیار بسیار کار دستم داده !

10.خونسردم!کلا استرس و اینا ندارم!این موضوع وقتی تشدید شد که رفتم کتاب دیل کارنگی(how to stop worry and start living) رو خوندم.بسیار هم حرص در بیارم!برید این کتاب رو بخونید تا متوجه بشین من چی میگم!

خب دیگه بسهBegging!بیشتر از این بگم میترسم دیگه این ورا پیداتون نشه![ ایکون تهدید!]

بازم اگه بازی داشتین مارو بدعوتین بازی کنیم خیلی خوش میگذره دور هم!

پ.ن:اگه نمیدونی ر.ک یعنی چی معنیش اینه که زبان فارسی رو ناپلئونی پاس کردی!

پ.ن:خوب از اونجایی که احتمال میدم شمام مث من ناپلئون دوست میدارید ،ر.ک یعنی( رجوع کنید به)

خب فعلا" بای.

تقدیر

 هی من میخوام خودمو کنترل کنم نخندم نمیشه...هرچقدر لبمو گاز میگیرم،هرچقدرمن به سقف نیگا میکنم،هرچی با انگشتام بازی میکنم و پاهامو الکی تکون میدم....نمیشه....

پق!

ولو میشم کف اتاق و ریسه میرم...هرهرهرهر..!!!

بابام داره به ساعت باطری میزنه!کدوم ساعت؟همون ساعتی که بک گراندش  یه عکس سه در چار بزرگ شده از منه!اون پایین هم بزرگ نوشته: "دانشجوی فرهیخته  رتبه برتر!"

بعد از یکسال که از کنکور ما گذشته شورای شهر ما تازه دو زاریش افتاده که آهان!بعله به هرحال باید یه چیزی به این طفل معصوما بدیم دیگه زشته دست خالی راهیشون کنیم دانشگاه!رفتن مثل این آدمای خوشحال عکس ماهارو دونه دونه بزرگ کردن گذاشتن بک گراند یه ساعت که نصف دیوار اتاق منم براش کمه!بعد تازه الان من میخوام برم کوکش کنم ببینم چه جوریه! اگه صدای خودمو بشنوم که داره چپ و راست بم گیر میده که میشکا پاشو مدرسه ات!دیر شده اصلا" تعجب نمیکنم!واقعا باید به این نبوغ  و خلاقیت آفرین گفت!یعنی نشستن دور هم گفتن چی جوری این بدبختا رو که خسته و کوفته از بار امتحانات دانشگاه و گریخته از چنگال مشروطی! رو خوشحال کنیم و به اصطلاح خودمونی ذوقمرگ! بعد این ایده ی ساعت با بک گراند ! به ذهنشون چراغ سبز زده!

مرسی واقعا سورپرایز شدم!اولش که یه بسته بود که دورشو کادو پیچ کرده بودن( بخونید روزنامه)، بعد که من به طور اسلو موشن این روزنامه دورشو باز میکردم و همینجور اشک شوق بود که میریختم! یهو با عکس خودم در سایز نیم متر در نیم متر مواجه شدم که البته یه سری عقربه و عدد هم اون گوشه داشتن واسه خودشون میگشتن همینجوری دور هم!

حالا مامانه گیر داده که حتما اینو بزن به یه جایی از اتاقت!نیس که دلشون میشکنه و اینا!از اون لحاظ!

باباهه هم برمی گرده میگه میشکا اون روزنامشو که دورش پیچیده بود کجا گذاشتی بده ببینم چی نوشته!

حالا فعلا که چپوندمش زیر تخت تا بعد راجبش تصمیم بگیرم.بی انصافا عکس خودمونو گذاشتن بک گراندش که اگه یه وقت به سرمون زد و خواستیم بزنیم گم و گورش کنیم این حس خودشیفتگی و نارسیسیم ما نذاره!میگم که!آخر نبوغ و خلاقیت بودن اوشون!

**میخواستم یه چیزایی راجب رقص عربی براتون بنویسم، ولی دوستان تهدید کردن خاطراتی که خودت توشون هیچ! نقشی نداری رو ننویس! (نکته دستوری: ریسه رفتن نقش محسوب نمیشه!)

**1ساعت قبل از کلاس طراحی که تازه یادت می افته طرح هاتو آماده نکردی... بعد میشینی هول هولکی میکشیشون!بعد میبری نشون استاد میدی!این وسط سقفشونم خیلی ویو خوبی داره!سوت بلد نیسی بوق هم قبوله!بعد استاده برمیگرده میگه این طرحت واسه کدوم الگوئه؟این که شبیه هیچکدوم نیس!.....بعد تو یه وقت بغض نکنی هاااا....همینجور به سوت زدن ادامه بده!آهان همینه!

**حوصله ام گرچه به شدت سر رفته...اما از دانشگاه رفتن بهتره!اوهوم!

**[ایکون یه شلخته تقدیر شده]

 

عقل و نبوغ

ملت واقعا چقدر خجسته اند...صبح ساعت ده کله سحر خروس خون  دارم خواب هفت پادشاه و دختراشو فک و فامیلاشو میبینم یهو میبینم بالشتم رفته رو ویبره.همین جور که دارم فک و فامیل مبایل بدبختو میارم جلو چشمش از زیر بالشتم پیداش میکنم.دختر عمه گرامی اس ام اس زدن و سلام نکرده و دست و رو نشسته یهو میگه :میشکا اسم اون زنبوره که دنبال مامانش میگشت چی بود؟منو میگی...عین این آدمایی که خورده باشن تو دیوار....فقط یه چشممو باز میکنم مگه این که هفت تا پادشاه و دختراش و فک و فامیلاشون رو با اون یکی چشمم بپام.جوابشو میدم که: بچگیات کارتون ندیدی؟خوب معلومه دیگه هاچ زنبور عسل.یه دیقه بعدش دوباره میرم رو ویبره...بدیش اینه که پشت بند اس ام اس چندتا میس هم حواله میکنه محض محکم کاری!بیخیال هفت پادشاه جفت چشامو باز میکنم ببینم چی میگه: :پس اون "نیکو" کی بود؟.....خدایاااا.....

وسطای ترم اول  اومدن گفتن هرکی واکسن هپاتیت نزده بیاد براش بزنیم.من که بچگیام! واکسنشو زده بودم ولی الی نزده بود.رفتیم تو این اتاقه که واکسن میزدن،الی هم که خوف برش داشته بود رنگش شده بود عین گچ دیوار!آقاهه هم خواست یه جوری حواسشو پرت کنه و اینا...همینجور که داره سرنگو آماده تزریق میکنه میگه خوب چه رشته ای میخونین شما؟

الی هم نه میذاره نه برمیداره صاف صاف تو چشش نیگا میکنه میگه "تجربی"!!!من یه لحظه شوک شدم ولی بعدش...!!!

دیدین این تست نبوغو؟تست نبوغ نیست که بابا تست تمرکزه الکی گفتن نبوغ.مثلا" من نابغه ام[ایکون یه شلخته با عینک ته استکانی] ولی تمرکزم یه چیزی تو مایه های سرینتی پیتیه!(اسمشو درس گفتم؟) امروز یکی لینکشو بهم داد منم عینهو این آدمای خجسته رفتم ببینم ملت راه به راه میگن نابغه ای راست میگن اینا؟( آره من همیشه اعتماد به نفسم همین قده اینجوری نیگا نکن).رفتم توضیحاتشو خوندم باورتون میشه یه پنج دیقه ای هنگ بودم؟به دوستم که لینکشو داده بود گفتم یا من خیلی نابغه ام یا خیلی....بالاخره طرز تست دادنو یاد گرفتم!بعدشم تا الان که ساعت 2:35 نیمه شبه هنوز دارم تست میدم که بتونم رکورد خلبانه رو بشکونم.دوستم(ندا) رکوردش 21 ثانیه بود ولی من فعلا رو 20.33 ثانیه گیر کردم.الانم هیچکس تو نت نیس فقط منم که دارم واسه خودم رکورد میزنم!شلخته نیستم اگه این خلبانِ استکبار جهانی رو سوسکش نکنم!

یکشنبه یکی از بچه ها مرام گذاشته همه ی دوستای دبیرستانو یه جا دعوت کرده!منم از صبح قراره خودمو دعوت کنم خونه ی مدوزا تا شب که میریم خونه ی اون یکی دوستم!از همین الان که دارم فک میکنم ریسه میرم!

وای اینجا یه بارونی گرفته دیدنی!بر خلاف بعضیا (الی جون به خودت نگیر) من میمیرم واسه بارون...با اینکه اینجا از 12ماه سال 13 ماهش بارون میاد اما من خسته نمیشم از دیدن این قطره های سرد و نقره ای.هوا اینقد سرد شده که آدم یاد پاییز می افته...پریروز که داشتم از کلاس برمیگشتم تاکسی نگرفتم و همه راهو تا خونه پیاده گز کردم!تا برسم خونه شده بودم خیس آب کشیده!(تلفیقی از موش آب کشیده و خیس آب!)

امروز نمیدونم چی شده بود که یاد جلسات کنترل استرس ترم دو افتادم.یه استادی داشتیم عینهو  ضبط صوت یه ده دیقه قبل از  کلاس کتاب فروید و این بچه ژیگولا( آقایون روانشناس به خودشون نگیرن حالا من اعصاب داغون بودم یه چی گفتم) رو میخوند میومد تکرار میکرد واسمون.بعد ما هم چقدر احساس آنتی استرسی میکردیم!مخصوصا با اون شیرکاکائو کیکی که بهمون میدادن!صرفا محض خنده میرفتیم اون کلاسو.جلسه آخرو یادمه که بچه ها شاکی شده بودن از بی کیفیت بودن کلاس و کلیشه ای بودن بحث ها...که استاد بیچاره برگشت گفت بجه ها خــــــــــــــــواهش میکنم این جلسه آخریو کوتاه بیاین شر درست نکنین.طفلک اشک تو چشاش جمع شده بود.اون وسط یه عده از دخترا نشسته بودن  فال میگرفتن!وای که چقدر خندیدیم!مخصوصا وقتی فال من اینجوری در اومده بود که همسر آینده مون!(همون ایکون خجالت و اینا دیگه) قاچاقچی میشه!دیگه ما دخترا  از شدت خنده همه رفتیم زیر میز!همون جلسه آخر هم بود که دوتا آقایونی که جلو ما بودن شروع کردن همین جور وسط کلاس زیرمیزی بقیه آب میوه و کیک ها رو به زووووووووووووور تو کیفاشون جا دادن!جالب این که فقط منو دوستم رو این صحنه ویو داشتیم و با چشای گرد شده نیگاشون میکردیم!چقدر خوش گذشت!دیگه وقتی کلاس تموم شد ماهیچه های فک و دهنمون همینجور با پرستیژ نیش باز مونده بود و منقبض نمیشد!

خب دیگه من برم ببینم این یارو خلبانه چی میگه.فعلا".

راستی! من دارم به سلامتی وارد جامعه شریف عقلا! میشم...الان دارم سومین دندون عقلمو در میارم!(ایکون یه شلخته که فکر میکنه کسی که هنوز دندون عقل نداره چه جوری میتونه نابغه باشه)

بابای.

حالا نمیشه عنوان نداشته باشه؟

salay! Hello
خوفین؟خوشین؟سلامتین؟خوب خوش به حالتون ما که بخیل نیسیم.والا...کی بود میگفت تابستون بیاد تند تند آپ میکنم؟ها کی بود؟(آیکون یه شلخته که به خودش شک نداره)راستش نصف وقت منو نت میگیره..نصف نت منو هم چت میگیرهComputer.نصف چت منم به خاطر اینه که من کلا" از بچگی ژنتیکی فکم یه خوده پیچ و مهره هاش شله و چون ما خونمون من فعلا" تک و تنهام(آیکون شعر یکی یه دونه خل و دیوونهBegging) میام نت حرفامو میزنم.ولی دیگه جدا" خسته شدم و میخوام بشم همون آدمی که بودم.همونی که تو فرجه هم کتاب میخوند و از هیچ مطلب جالبی نمیگذشت.آره میخوام بشم همونی که بودم...(آیکون به یاد قدیما و این حرفا)
بعله دیگه بالاخره اگه مارو یه مدت تو مسنجر نور بالا ندیدین نگین چی شد چی نشد.ما رفتیم که کتاب بخونیم و شعر بخونیم و آهنگ بگوشیم و طرح بزنیم Painterو بیرون بریم و دوباره بریم تو مود خرید و خلاصه میخوایم زندگی نویی آغاز کنیم.بعله!
از این سریالای تیلیویزیون من هیچی نمیبینم.گاهی که فقط اتفاقی میخوام برم آشپزخونه میوه ای چیزی واسه خودم بیارم یه نیگاهی هم به تی وی میندازم.یه نقدی هم راجب این سریال آب دوغ خیاری "رستگاران" ساراناز نوشته که توصیه میکنم از دستش ندین من که دیدم کلی خندیدم.چیه اینا میسازن.تو وبلاگ یکی از بچه ها بحث کنکور شده بود یادمه چقدر من خاطره داشتم از اون روزا.اون سال من هیچ برنامه تلویزیون رو از دست ندادم یعنی همه رو درو میکردمااا.نمیدونم چه علاقه ای بود ما داشتیم به این سریالا...از رو فشار درسا بود یا چیز دیگه ای.اما جالبیش این بود که من از همون موقع عادت کردم به دنبال کردن صوتی ِ سریالا.آخه هر وقت که این سریالا شروع میشد مامانم میومد در اتاقم و میبست منم که میــــــــــــــــــــــــــــمردم اگه نمیدیدم.این بود که فقط صداشو داشتیم و تصویر نه.فرداشم که میومدیم مدرسه بچه ها میگفتن مثلا فلان سریالو دیدی میگفتم آره،صوتی دیدم!
قریب به یک ماه دیگه دانشگاه شروع میشه و ببینید کی بهتون گفتم که من....چی؟می افتم!یعنی بی انصافا هرچی واحد رو که احتمال پاس کردنش زیر خط فقر بود این ترم انداختن به ما.یعنی چی خوب؟....اگه برد پیت رو با ثروت بیل گیتس هم به من بدن حاضر نیستم دیگه بیام پزشکی بخونم.(آیکون ندامت!)
کتاب مسخ (کافکا) رو خوندم.بعد الان انتظار دارین من چیزی هم واسه گفتن داشته باشم؟هی من منتظر بودم این گره گوار براش یه اتفاقی بیوفته...یه دری به تخته بخوره یه چیزی اون وسط منفجر شه این بیچاره از حشره بودن درآد...کتاب که تموم شد یکی باید می اومد منو جم میکرد.بس که خورده بود تو ذوقم.کتاب به اون هیجان انگیزی شروع میشه بعد اونجوری تمومش میکنه.الانم رفتم از نت چندتا مقاله سرچیدم بخونم ببینم چی میگه.Reading a Book
چند روز پیش یونیک(داداشم) از تو مبایلش یه صفحه از وبلاگ قبلیمو که پاکش کرده بودمو خاطرات ترم اولم بود رو بهم نشون داد این قده خوشحال شدم.خیلی دلم واسه اون روزا تنگیـــــــــــدهBegging.کاش آرشیو اون وبلاگ رو پاک نمیکردم.اون پستی هم که سیو کرده بود اسمش بود "دلداده با سیب زمینی و سالاد".که بچه ها اومده بودن اینجا و یهو باد شدید و بارون گرفته بود و هممونو باد داشت میبرد!که ما با اون همه باد و بارون رفتیم لب دریا...شبشم رفتیم از پ.پ سیب زمینی و سالاد گرفتیم بردیم با خودمون سینما...انگاری داشتیم میرفتیم پیک نیک..چه خل بودیم!
اوصولا نوشتن چیز خیلی خوبیه...من به عمرم دفتر خاطره نداشتم.دلیلشم اینه که نیس که همه دفتر خاطره های خونواده رو میخوندم...اینه که دوس نداشتم کسی واسه منو بخونه.(آیکون یه شلخته که همه رو به کیش خود پندارد)
ولی الان دلم واسه اون روزا یکم تنگ شده..یه کم دلتنگم...
خوب من خیلی حرف زدم.تا پست بعدی همتونو به خدای بزرگ میسپارم کوچولوهای وبلاگ نویس من.
راستی!:من وبلاگ همتونو میخونم.فقط نمیدونم چرا بعضی وقتا کامنتم نمیاد.میاد...نمیاد....میاد...نمیاد...
پ.ن:هیچی فقط خواستم بگم این "راستی" با این پی نوشتا حسابش جداس.آهان.(ایکون یه شلخته مبتکر)
بای بای.