عقل و نبوغ
ملت واقعا چقدر خجسته اند...صبح ساعت ده کله سحر خروس خون دارم خواب هفت پادشاه و دختراشو فک و فامیلاشو میبینم یهو میبینم بالشتم رفته رو ویبره.همین جور که دارم فک و فامیل مبایل بدبختو میارم جلو چشمش از زیر بالشتم پیداش میکنم.دختر عمه گرامی
اس ام اس زدن و سلام نکرده و دست و رو نشسته یهو میگه :میشکا اسم اون زنبوره که دنبال مامانش میگشت چی بود؟منو میگی..
.عین این آدمایی که خورده باشن تو دیوار....فقط یه چشممو باز میکنم مگه این که هفت تا پادشاه و دختراش و فک و فامیلاشون رو با اون یکی چشمم بپام.جوابشو میدم که: بچگیات کارتون ندیدی؟خوب معلومه دیگه هاچ زنبور عسل.یه دیقه بعدش دوباره میرم رو ویبره...بدیش اینه که پشت بند اس ام اس چندتا میس هم حواله میکنه محض محکم کاری!بیخیال هفت پادشاه جفت چشامو باز میکنم ببینم چی میگه: :پس اون "نیکو" کی بود؟.....خدایاااا.....
وسطای ترم اول اومدن گفتن هرکی واکسن هپاتیت نزده بیاد براش بزنیم.من که بچگیام! واکسنشو زده بودم ولی الی نزده بود.رفتیم تو این اتاقه که واکسن میزدن،الی هم که خوف برش داشته بود رنگش شده بود عین گچ دیوار!آقاهه هم خواست یه جوری حواسشو پرت کنه و اینا...همینجور که داره سرنگو آماده تزریق میکنه میگه خوب چه رشته ای میخونین شما؟
الی هم نه میذاره نه برمیداره صاف صاف تو چشش نیگا میکنه میگه "تجربی"!!!من یه لحظه شوک شدم ولی بعدش...!!!![]()
![]()
![]()
دیدین این تست نبوغو؟تست نبوغ نیست که بابا تست تمرکزه الکی گفتن نبوغ.مثلا" من نابغه ام[ایکون یه شلخته با عینک ته استکانی] ولی تمرکزم یه چیزی تو مایه های سرینتی پیتیه!(اسمشو درس گفتم؟) امروز یکی لینکشو بهم داد منم عینهو این آدمای خجسته رفتم ببینم ملت راه به راه میگن نابغه ای راست میگن اینا؟( آره من همیشه اعتماد به نفسم همین قده اینجوری نیگا نکن).رفتم توضیحاتشو خوندم باورتون میشه یه پنج دیقه ای هنگ بودم؟به دوستم که لینکشو داده بود گفتم یا من خیلی نابغه ام یا خیلی....بالاخره طرز تست دادنو یاد گرفتم!بعدشم تا الان که ساعت 2:35 نیمه شبه هنوز دارم تست میدم که بتونم رکورد خلبانه رو بشکونم.دوستم(ندا) رکوردش 21 ثانیه بود ولی من فعلا رو 20.33 ثانیه گیر کردم.الانم هیچکس تو نت نیس فقط منم که دارم واسه خودم رکورد میزنم!شلخته نیستم اگه این خلبانِ استکبار جهانی رو سوسکش نکنم!
یکشنبه یکی از بچه ها مرام گذاشته همه ی دوستای دبیرستانو یه جا دعوت کرده
!منم از صبح قراره خودمو دعوت کنم خونه ی مدوزا تا شب که میریم خونه ی اون یکی دوستم!از همین الان که دارم فک میکنم ریسه میرم!
وای اینجا یه بارونی گرفته دیدنی!بر خلاف بعضیا (الی جون به خودت نگیر) من میمیرم واسه بارون...با اینکه اینجا از 12ماه سال 13 ماهش بارون میاد اما من خسته نمیشم از دیدن این قطره های سرد و نقره ای.هوا اینقد سرد شده که آدم یاد پاییز می افته...پریروز که داشتم از کلاس برمیگشتم تاکسی نگرفتم و همه راهو تا خونه پیاده گز کردم!تا برسم خونه شده بودم خیس آب کشیده!(تلفیقی از موش آب کشیده و خیس آب!)
امروز نمیدونم چی شده بود که یاد جلسات کنترل استرس ترم دو افتادم
.یه استادی داشتیم عینهو ضبط صوت یه ده دیقه قبل از کلاس کتاب فروید و این بچه ژیگولا( آقایون روانشناس به خودشون نگیرن حالا من اعصاب داغون بودم یه چی گفتم) رو میخوند میومد تکرار میکرد واسمون.بعد ما هم چقدر احساس آنتی استرسی میکردیم!مخصوصا با اون شیرکاکائو کیکی که بهمون میدادن!صرفا محض خنده میرفتیم اون کلاسو.جلسه آخرو یادمه که بچه ها شاکی شده بودن از بی کیفیت بودن کلاس و کلیشه ای بودن بحث ها...که استاد بیچاره برگشت گفت بجه ها خــــــــــــــــواهش میکنم این جلسه آخریو کوتاه بیاین شر درست نکنین.طفلک اشک تو چشاش جمع شده بود.اون وسط یه عده از دخترا نشسته بودن فال میگرفتن!وای که چقدر خندیدیم
!مخصوصا وقتی فال من اینجوری در اومده بود که همسر آینده مون!(همون ایکون خجالت و اینا دیگه) قاچاقچی میشه!دیگه ما دخترا از شدت خنده همه رفتیم زیر میز!
همون جلسه آخر هم بود که دوتا آقایونی که جلو ما بودن شروع کردن همین جور وسط کلاس زیرمیزی بقیه آب میوه و کیک ها رو به زووووووووووووور تو کیفاشون جا دادن!جالب این که فقط منو دوستم رو این صحنه ویو داشتیم و با چشای گرد شده نیگاشون میکردیم!چقدر خوش گذشت!دیگه وقتی کلاس تموم شد ماهیچه های فک و دهنمون همینجور با پرستیژ نیش باز مونده بود و منقبض نمیشد!![]()
![]()
![]()
خب دیگه من برم ببینم این یارو خلبانه چی میگه.فعلا".
راستی! من دارم به سلامتی وارد جامعه شریف عقلا! میشم...الان دارم سومین دندون عقلمو در میارم!(ایکون یه شلخته که فکر میکنه کسی که هنوز دندون عقل نداره چه جوری میتونه نابغه باشه)
بابای.
پس این ها همه اسمش زندگی است،